يادداشت‌های ادبی


:: از محمدرضا رستم‌پور ::

2
گمان نمی‌کنم اين دست‌ها به‌هم برسند
دو دلشکسته‌ی در انزوا به‌هم برسند

ضريح و نذر رها کن بعيد می‌دانم
دو دست دور به زور دعا به‌هم برسند

کدام دست رسيده به دست دلخواهش
که دست‌های پر از زخم ما به‌هم برسند

شکوه عشق به زير سؤال خواهد رفت
وگرنه می‌شود آسان دوتا به‌هم برسند

فلک نجيب نشسته و موذيانه به فکر
که پيش چشم من اين دو چرا به‌هم برسند
* * *
نشانی ده بالا به يادمان باشد
مگر دو دور درآن دورها به‌هم برسند ...

H   O   M   E

پنجره شعر